تبليغاتX
★مزخرفات یـــِ دختره★

★مزخرفات یـــِ دختره★

اگه با چرندیات من مشکل داری خودت ریدی به من ربطی نداره:)

آسمان

ملت من زده به سرم!

از اسم ساحل خوشم نمیاد! نمی تونم باش ارتباط بر قرار کنم!البته نه این که بد باشه ها! ولی هروقت بهش فکر می کنم یاد سنگریزه میوفتم!

خوب چرا من نباید بتونم واسه خودم اسم انتخاب کنم؟

مدت خیلی زیادی داشتم به این قضیه فکر می کردم که اگه قرار باشه من یه اسم داشته باشم که روحیات درونیمو نشون بده چیه؟ بعد طی یه سری انفجارات مغزی و دلایل شخصی به "آسمان" رسیدم!

اسم اصلیه آدم اونی نیست که تو شناس نامه ش مینویسن! اون چیزیه که خودش واقعا هست!

وقتی تصمیم گرفتم اسممو عوض کنم خیلیا تعجب کردن و سر در نیاوردن ولی همین که خودم بفهمم چرا این کارو می کنم کافیه! انگار با آسمان بیشتر اجازه دارم خودم باشم تا ساحل!

بنابراین اصولن من از این به بعد آسمان میشم:دی

Д$3дn

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 22:41 ] [ a girl of side ] [ ]

...

همیشه وقتی عصبانیم،ناراحتم، یا حتی خوشحالم فقط می نویسم! ولی دیروز واسه اولین بار قلم تو دستم خشکیده بود انگار. اونقدر ازش عصبانی شدم که از پنجره پرتش کردم بیرون! گرچه مطمئن بودم اینکه دیگه نمی تونستم بنویسم تقصیر خودکار نیست...

نمی دونم چرا همیشه آدما از هم انتظارات عجیبی دارن. حتی از خودشون! شاید برای اولین بار باشه که دارم فکر می کنم من اون ساحلی نیستم که از خودم انتظار داشتم باشم و اون ساحلی نیستم که دیگران ازم انتظار داشتن.

البته حرف دیگران؛حتی پدر و مادر! نباید اونقدام مهم باشه و راستش نیست... آدم اگه دلیلی برای کاراش داشته باشه یا دلیلی برای اینکه اون چیزی نیست که حتی خودش انتظار داشت می تونست یه جوری از خجالت خودش دربیاد ولی وقتی خودشم نمیدونه چه غلطی داره می کنه:-؟ طبیعتا نباید انتظار دیگه ای داشت!

یه جورایی احساس می کنم خونسردی نسبت به همه چیز! داره از حلقم بالا میاد! و کل مغزم توش شناور شده! نمی دونم ولی شاید حتی اگه بهترین فردی که تو زندگیم وجود داره بیوفته جلو چشام بمیره با یه پوزخند جمش می کنم فقط! انگار خودمو بین صفه های یه کتاب مزخرف گم کردم!


نمی دونم! زندگی نباید فرق چندانی با یه کتاب به درد نخور داشته باشه وقتی می دونی تهش چیه! وقتی بدونی دیگه دوست نداری بخونیش. خیلی راحت بندازش کنار!

گاهی از خودم میپرسم که خدا منو مث اون خودکاره از پنجره پرت نکرده بیرون:-؟

+من مطمئنم قبول داشتن با دوست داشتن خیلی فرق داره!

مخاطبین خاص:

هیچوقت فراموشتون نمی کنم... امروز خندیدیم،گریه کردیم،از دست هم ناراحت شدیم، هم دیگه رو بخشیدیم، با هم دیگه قهر و بعد آشتی کردیم! فیلسوف شدیم،فلسفه بافتیم، احساساتمونو بروز دادیم، چرت گفتیم، کتک زدیم، کتک خوردیم، نمی خوام مث این بچه ابتداییا حرف بزنم! نه!شاید من نتونم تا ابد پیشتون بمونم! یا حتی فراموشتون نکنم(صداقت:دی) ولی هیچوقت یادم نمیره تنها افرادی که بعد از اون همه گندی که بالا آوردم پیشم موندن شما بودید:)

+بعضی وقتا دوست دارم دفترچه خاطراتمو بردارم و جرش بدم و با تک تک چرندیاتش پرت کنم تو آشغالی! چون هرچی که میگم فقط بی تفاوت با اون دسته گل صورتی تهوع آورش زل زده تو چشام ! هیچی نمی گه! هیچی!

+بعضی وقتا دوست دارم خرخره معلم فیزیکو بجوم و جنازه شو  پرت کنم ت یه سرداب و هر روز بیام پایین و روند چه طوری پوسیده شدن اون مغز کرم برداشته شو تماشا کنم و فقط از ته دل بخندم! به شخصه آدم کینه ای نیستم و خیلی راحت میشه از دلم در آورد! ولی هیچوقت یادم نمیره تا چه حد از این معلم فیزیک متنفر بودم!

+این یکی دو هفته حالم جوری خرابه که اعصاب هیچ زریو ندارم پس اگه کل نظرتون اینه که آپم از همنجا میگم قبل اینکه دهنم به فحش باز شه برید گم شید خودتون و پشت سرتونم نیگا نکنید! هیچوقت نفهمیدم یه نفر که حتی به خودش زحمت نداده آپو بخونه چه طور و با چه رویی انتظار داره که من با این وضعم پاشم برم وبش یه مشت پرت و پلا بگم که مثلا چی! اون دو تا از فلانی بیشتر نظر می خوره!:|


[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 20:9 ] [ a girl of side ] [ ]

GØ!ng B@cK 2 The $T@яt

بعضی آهنگا بدجوری مخ آدمو می خورن...گرچه فقط یه سری آهنگا در یه شرایط خاص!

د ساینتیست کلد پلی آهنگ چندان جالبی نداره و صدای طرفم مث بوق تو گوشم میمونه! (کلا یا صدای جنس مذکر مشکل دارم من:-؟) و منم چندان با راک آلتر ناتیو حال نمی کنم... ولی فلن تو این شرایط خاص به طرز وحشتناکی وقتی دارم تو ام پی فورم می چرخم همش همین میاد جلو چشم... دیدید آدم به یه آهنگی می گیرونه بعد چن ماه طول می کشه از فازش در بیاد؟

چندان علاقه ای ندارم همه چیز از اول شروع شه... با این همه دردسرای مزخرفی که کشیدم و از همه چی زدم... مث یه موجود سرگردون و پوچ... ولی احساس می کنم بعضی کارام تا حدی احمقانه بودن که ارزش برگشتن همه چیز به حالت اولو دارن :-؟ این آهنگ دقیقا داره بر عکس عقل من حرف میزنه... راستش احساس می کنم زندگی تمام اون چیزیو که باعث میشد اندک انگیزه ای برای ادامش داشته باشم از وجودم بیرون کشیده و الان فقط یه موجود خشک شده و چروکیده اینجا نشستم و دارم زر می زنم... (ولی دپ نیستم!) ولی از طرفی دلم می خواد هر چی درباره م وجود داشته پاک بشه و دوباره از اول شروع کنم!

کلا مخم درگیر شده... خودش با خودش! تک تک سلولاش دارن می نالن! میشنوی ینی؟

+یه آهنگ تا چه حد میتونه فرو بره تو مخ آدم و روش راه بره قشنگ؟:|

+ملت چرا همه به این شکلک حساسیت دارن؟:|

+آی لاو یو دید رانر... ینی معتادشم... یه روز بقلم نباشه باش بازی کنم می زنم همه چیو  داغون می کنم!

+همچنان هایپ:)

با تشکر!

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:12 ] [ a girl of side ] [ ]

ساحلانه

دقت کردین من چه آدم خود پسندیم؟!:دی نصف آپام به اسم خودمه:))

جدا همیشه دلم میخواد هرچی داخلمه رو بریزم بیرون ولی هیچوقت نمیدونم چه طوری و از کجا باید شروع کنم! شروعش سخته درست نمیگم؟! ولی وقتی شروع کنی خودش میاد واسه خودش و یه وقتایی یه چیزایی می گی که نباید بگی و نمی خوای بگی... اونم با بقیه چیزا در میاد بیرون! تقصیر خودته میدونی ولی نمی خوای معذرت خواهی کنی و همه چیز به خاطر غرور و شخصیت بی خودت بیشتر خراب میشه و تو میمونی در آخر با اون لجنی که درست کردی...

از اینکه هر روز دارم با همه دعوا می کنم خسته شدم! دیگه حالم از هر چی دعوائه به هم میخوره! اعصابم داغونه!روحیه م خرابه! دارم میمیرم! ملت چرا کسی نمی فهمه؟! چرا کسی نمیفهمه من دارم عقده هامو با دعوا کردن میریزم بیرون؟! آره من عقده ایم! که چی؟! بره بمیره هرکی میگه عقده بده!

بره بمیره هرکی میگه من دپم! دپ به کسی میگن که بی خودی ناراحت و شکسته عشقی خورده باشه مث همه این دخترای لوس مزخرفی که ریختن تو خیابون روزی از 5 نفر شکست عشقی میخورن. آخه من وقتی هدف ندارم و احساس پوچی میکنم چرا باید خوشحال باشم؟! بذا حداقل اگه نمیتونم شاد باشم بتونم همه چیو ببندم به فحش! حداقل از اون حالت مسخره ی خنثی بودن در همه حالت مث یه موجود که وجود نداره در میام!

اصن آدما کلن به سه دسته تقسیم میشن:

1:افرادی که تاثیر مثبت بر اطرافشون میذارن.

2:افرادی که تاثیر خاصی رو اطرافشون نمیذارن.

3:افرادی که تاثیر منفی رو اطرافشون میذارن.

درباره ی افراد سری اول نظر خاصی ندارم...زندگی خوششون باشه! ما که نمیتونیم بریم تو دار و دسته اونا چون نه گروه خونیمون میسازه باشون نه عاشق کشته مردشونیم!

سری دوم: ازشون متنفرم چون واسه این به دنیا اومدن که از همون اول فقط هرچی هرکی گفت گوش بدن و در آخر به صورت یه موجود منفعلم برن به درک واصل شن...

و اما سوم...همیشه گفتم وقتی نمیتونی تو یه چیزی خیلی خوب باشی خیلی بد باش:دی به این میگن تاثیر منفی...این طرز فکرمم همینطوی داره گسترش پیدا می کنه... ترجیح میدم مردم مث هیتلر به فحشم ببندن تا اینکه یه ثانیه نگذشته از مرگم منو یادشون بره!


خوب بگذریم! شخصیت شناس خوبی نیستم:دی

دیروز واسه اولین بار فهمیدم وقتی دو نفر دارن باهم به طرز وحشتناکی دعوا میکنن و هم دیگه رو کتک میزنن چه قدر از بیرون صحنه وحشتناکیه. وقتی دستمو میذارم رو گوشام تا نشنوم و داد میزنم: جفتتون خفه شید!

ولی اونقدر خون جلو چشاشونو گرفته که انگار منو نمیبینن...

جدا منم همیشه اینقدر وحشتناک میشم وقتی با یکی دعوا میکنم؟:دی

چه خوب میشد تو حرف زدن عادی زندگیم میشد از شکلکای یاهو استفاده کرد! احتمالا صورت خو آدم بیانگر احساسات لحظه ای نمی تونه باشه:| مثلا من چه طور میتونم به معلم زبانمون که داره میگرده شوهر پیدا کنه واسم معنی دقیق این شکلکو بروز بدم؟ :|

البته این شکلک جدا معانی خیلی بزرگی داره که تو هیچ کلمه ای جا نمیشه مثل: برو گمشو،خفه شو،حوصله ندارم، بچه پررو،فاک تو روحت! و ...

ولی خوب نمیشه ا همه ی این کلمات در آن واحد استفاده کرد و برای کمتر وقت صرف شدن بهتره از خود این شکلک نازنین که عاشقشم به شخصه استفاده کرد:|


+بارون...بــــــارون...بـــــــــارون!!!

+اه! فاک تو روح هر چی هنزفری بی خود! جویدمش خراب شد و از اون جایی که تعداد هنزفری های خراب شده در دست من داره زیاد میشه مجبورم با یه هدست گنده رو سرم آهنگ گوش بدم... جدا عذاب آوره نه؟

+هایپ...هایـــــپ...هایـ ـ ـ ـپ!

+فاک تو روح هرچی امتحان زبان... زبان و تاریخو ریـ ـ ــ ـ دم به شدت!

+من حساسم! خیلیم حساسم!هر زری می خواید بزنید! بهم بگید بی جنبه! چیزیه که هست! حالا تو میخوای دوست داشته باش می خوای نداشته باش!اصن شخصیت من هر جوری باشه به تو هیچ ربطی داره؟ من می دوسـ ـ ـ ـتم اینجوری باشم!بچه باشم!

+ناخونامونو با ماژیک سیاه می کنیم و اسمامونو رو دیوارا اسپری میکنیم:)

+ارادت خاصی به شکل ستاره پیدا کردم... وقتی مداد خودکار دم دستم باشه به طور نا خودآگاه یه عالمه ستاره های تو رد تو می کشم... مخصوصا وقتی عصبی باشم شدت میگیره!

+بند کفش بنفش اسکلتی:)

+عاشق ریخت جدید کمدم شدم... یه کار دیوانه واری کردم... یه ماژیک سیاه برداشتم و هرچی آهنگ بلد بودم و نبودم و هرچی دوست داشتم و نداشتم و هر چی لقب داشتم و نداشتمو گنده گنده روی تخت و کمدم نوشتم. بعدش که مامانم اومد تو اتاقم و دیدشون چشاش قشنگ سیصد و شصت درجه گرد شد... خوب چی کار کنم؟! مدل تینیجری تختمه دیگه:دی

+گاهی اوقات جدا تنها چیزی که بهم آرامش میده یه سرو صدای نا آشنا تو ذهنمه... هر آهنگی که باشه...

+روانی شدم:)

+این آپم زیاد طولانی نشد:-؟

+ملت اگه واسه این نظر میدید که نظر بدم خواشن یه همچین کاری نکنید چون در این صورت جدا حالم ازتون به هم میخوره!


با تشکر

ساحل

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 21:49 ] [ a girl of side ] [ ]

آخرین آپ بنفش :-؟

...

جالبه برام هیچوقت نمیدونم آپامو چه جوری شروع کنم... جدا بد معضلیه نه؟

این چن روزه هی داشتم با خودم کلنجار میرفتم...اینقدر فکر کردم که تا حدودی مخ درد گرفتم! گاهی با خودم دعوام میشه میدونید؟تو آینه به خودم میگم! هی! تو من نیستی! اینقدر وانمود نکن!

البته فکر میکنم به اندازه ی کافی از خود درگیریام گفتم که لازم نباشه دوباره بشینم از اول تکرار کنم تا به دیوونه بودنم پی ببرن:)

همیشه شخصیتم در همه حال متغیر بود... هر روز یه چیزیو دوست داشتم...اونقدر که بالاخره خودم از دست خودم خسته شدم! خیلی بده که به نظرت تکراری بیای نه؟ همین همیشه متغیر بودن واسم تکراری بود! واسه همین وقتی میدیدم از چیزی خوشم میاد... نه در حد متغیر که فرداش ازش متنفر شم! بدجوری میچسبیدم بهش و رو اعصاب اطرافیان اسکی میکردم یه جورایی:-"

تقریبا دو سال پیش بود که به رنگ بنفش علاقه ی خاصی پیدا کردم و وقتی اینو فهمیدم جدا خوشحال شدم چون از دوم ابتدایی به بعد تقریبا هیچ رنگی مورد علاقه م وجود نداشت! و خوب خیلی احساس بدیه که وقتی ازت میپرسن رنگ مورد علاقه ت چیه فقط جواب بدی "رنگ خاصی مد نظر نیست" در صورتی که هر کسی یه رنگی مورد علاقه ش داره که یه جورایی نشان دهنده ی شخصیتشه...

خلاصه بعد از اون موقع همه چیز واسم بنفش شد! تا چن روز پیش! در واقع اون روزی که رفتم ساعت بخرم... تا اون روز شیش تا ساعت بنفش عوض کرده بودم... ولی وقتی این دفه یه ساعت نقره ای خریدم... به این نتیجه رسیدم که به نفش اون قدرام اصتثنائی نیست! در واقع فرق چندانی با بقیه رنگا نداره!

نمیدونم... احتمالا نمیفهمید:)

مسخره ست! آره خودم میدونم!

احساس می کنم خیلی تغییر کردم... حتی سیر تغییرات عادیم! عوض شده! به طرز دیوانه واری برای خودم غریبه ای بیش نیستم...

+امتحانات شروع میشن از فردا... دیگه زیاد نمیام احتمالا!

+گند زدم تو لپتاپم...

+این آخرین آپ بنفش منه! از این به بعد فونت بنفش نخواهد شد!

+بدون هدف زندگی کردن... مث یه جور زامبی... تصمیم گرفتم با یه سری هدف هر چه قدر کوچیک و دست نیافتنی زندگی مو تغییر بدم... اینجوری دیگه طاقت نمیارم واقعا!

+بعضی آدما خیلی پر مدعان... احساس با جنبگی می کنن! ولی در واقع از یه پشه کوچیک ترن! از این به بعد به افرادی که اهمیت نمیدن اهمیت نمیدم... به طرز بی رحمانه ای فهمیدم که این کار چه قدر آسونه... به جز یه سنگینی جزئی رو قلبم که دیگه داره عادی میشه... مگه چیزیم از دست میدم؟

+چه قدر سخته که یه دوست صمیمی نداشته باشی:-؟

+می دونید چیه؟ از 13 بدم میاد...آدم خرافاتی نیستم ولی این سیزدهه انگار یه جورایی گلومو چسبیده نمی خواد ول کنه...

حتی درباره ی فانتزی اولین رمانی که در عمرم خوندم و وقتی که شیش سالم بود کمد شماره 13 استاین بود... تقریبا در سیزده سالگی از فانتزی خونی افتادم... احساس میکنم دیگه به اندازه ی قبل جذابیت ندارن! این افتضاحه! قبلا حداقل میتونستم به خودم ببالم که عاشق فانتزیم ولی الان دیگه اونم نیستم...

به علاوه ی اینکه سیزده سالگی بد ترین سال عمرم بود...یه جورایی به شدت مزخرف بود! و هست!

+متالیکا...:)

+سیزدهمین آپ... مساوی با از دست دادن انگیزه ی بنفش کردن فونت وبلاگم!

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 16:49 ] [ a girl of side ] [ ]

آزادی

میدونی چیه لعنتی؟!اصلا نمیدونم چی میخوام بنویسم!تنها چیزی که میدونم اینه که میخوام بنویسم!همین!

دوست دارم یه سری حرفا بزنم... از طرفی دوست ندارم...اهمیتی نداره! میزنم یا نمیزنم... احتمالا اصلا نمی فهمی چی دارم میگم؟ عادیه...!

دلم میخواد داد بکشم! آره! زیر بارون واستم و با تمام وجود فریاد بزنم! هیچ دلیلی وجود نداره!میخوام بدون دلیل این کارو بکنم!میخوام واسه هرکاری که میکنم ازم دلیل نخوان! چی؟ روانیم؟دیوونه ام؟ خوب هستم که هستم! مهم اینه که هستم!

دوست دارم کسیو دوست داشته باشم بدون دلیل و از کسی متنفر باشم بدون دلیل!

میدونید؟ یه چیزیو فهمیدم اونم اینه که وقتی کسیو دوست داری و دوست نداره زندگی قشنگ تر از وقتیه که کسیو دوست داری و دوست داره!

نمی دونم...؟ چرا هر حرفی میخوام بزنم درست از مخم بیرون نمیاد؟ هر حرفی میزنم تحریفای چپ و چوله و برداشتای واروونه تر! و بدتر از اون اینه که نصف حرفام یادم میره!

+چن روز پیش یکی از فامیلامون با بچه مچه اومده بودن خونه مون...یه بچه ی چارم ابتدایی داشتن... عاشق کتاب بود. منم ده تا از کتابای آر.ال.استاینمو دادم بره بخونه... خیلی ذوق کرد! یاد روزایی افتادم که منم با چن تا کتاب استاین اونقدر ذوق میکردم!(البته من اون موقع اول ابتدایی بودم:-") ولی احساس میکنم زندگی واسم الان مثل یه خواب شده که توش میدونی هر اتفاقی برات بیوفته الکیه و واسه همین تلاشی واسه تغییرش نمیدی... نه اونقدر خوشحال میشی نه اونقدر ناراحت. میدونی از چی باید شاد و ناراحت بشی ولی نمیشی... زندگی مثل یه زامبی!

+دوست دارم سر موبایلم که هی داره چشمک میزنه میگه یه اس ام اس جدید داری داد بکشم بگم خفه شو... اگه نخوام بخونمش کیو باید ببینم؟!

+آنیتا: احساس میکنم غریزه م به طور کلی نابود شده... نه باور دارم نه میخوام باور داشته باشم!

+پردیس: سبز و بنفش؟:دی امتحانش کردم:)

+دلم می خواد یه سری کلماتو بی دلیل رنگی کنم... مشکلی داری؟

+اونقدر آپای پشت سر هم میکنم که آخرش هیچکی نظر نده:دی

[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 15:18 ] [ a girl of side ] [ ]

پوچی مطلق...!

تا حالا شده حس کنین به زور و ضرب و کشون کشون خودتونو پیش میبرید تو یه راهی و بعد از سیزده سال تازه میفهید یه اشتباه فاحشی در کار بوده؟:|

بلند میشی تو آینه نگاه میکنی و میگی:نه! لعنتی! من نباید اینجا میبودم!

ولی هرچی پشت سرتو نگاه میکنی نشونه ای از چیزی که میخواستی باشه پیدا نمیکنی! چیه؟چه خبره؟اینجا کجاست؟من کیم؟

من کیم؟

من کیم؟

اونوقته که کاملا احساس می کنی گم شدی... ولی این دفه چیزی که گم کردی مامانت نیست...یا خونه ت! این دفه خودتی!

و اونوقته که احساس می کنی هیچی نیستی...همیشه اونی بودی که دیگران در خفا یا نه!اصلا جلوی جمع تحقیرت میکردن! البته نه خودتو!بلکه شخصیتتو! شخصیتی که خودتم تا حد مرگ تحقیرش کردی!

کارایی میکنم که هیچوقت فکرشم نمی کردم این من باشم که انجامشون بدم و اون کارا به عادت ها تبدیل شدن و اون عادت ها به کل زندگیم و حالا که از دور میبینمش زندگیم یه پوچی مطلقه !

+جدا دارم معنی اینکه هیچ اهمیتی نداره تو وبت نظر بدن یا نه رو میفهمم!

+هیچی...نه نصیحت نه دلداری نه رد کردن حرفام نه تاییدشون... تنها چیزی که میخوام اینه که یکی باشه که حرفامو بشنوه... و بعد نگه همه ی حرفات تکراری بودن!نه!هیچکی حق نداره به دلنوشته هام بگه تکراری!

+هی لعنتی!اگه باهام مشکل داری کسی مجبورت نکرده اینجا باشی!:|

+از آدمایی که صاف تو چشات دروغ میگن متنفرم!

+هیچی نگید...هیچی نگید!لطفا خفه شید!

+نه!نه! من ساحل نیستم!من یکی دیگه ام! من یه بیمار روانی نفهمم! ساحل یکی دیگه بود ! من مطمئنم!

+روانپزشک...روانپزشک میخوام!

+جدا حالم خرابه! لطفا زر اضافه نزنید!


[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 1:13 ] [ a girl of side ] [ ]

گشــــــ ـ ـ ـاد!

ای بابا ملت! با اینکه تازه اول راه وبمم و این دهمین پست وبمه تازه، بدجوری گشـ ـ ـ ـ ـا دیم میاد آپ کنم!

آخه ینی چی نمی فهمم؟ قبلا آپام بهم الهام میشدن چرا دیگه نمیشن؟:|

ینی دیگران باید هلم بدن تا آپم بگیره در واقع!

خوب خوبین خوشین؟سلامتین؟چه خبرا دیگه؟

اینقدر بدم میاد مجبور باشم با یه سری آدم که نه زبونشونو میفهمم نه زبونمو میفهمن به زور و ضرب حرف بزنم:|

مخصوصا اینکه همشون یه مشت آثار باستانین که اگه عکسشونو بچسبونن به کتاب تاریخمون شاید یکم غیر قابل تحمل تر بشه بهشون نیگا کرد!

جدا من نمیفهمم این دید و بازدید عید چه معنی میده؟:|

این الان آپ بعد عیده...همه از تعطیلات قشنگ عیدشون میگن مام از تعطیلات زیبای عیدمون میگیم:دی

+چیزی که هیچوقت نفهمیدم اینه که گاهی چرا در حالی که میدونم کاری که در حال انجامشم یه فاجعه جهانی به وجود میاره و در آینده دردسری بزرگی خواهد شد اونقدر انجامش میدم تا مجبور  شم در آخر سرمو بکوبم به دیوار!

مونگول نوشت: جالبه واسم آدما هیچوقت راضی نیستن... تازه بعد اینکه یه پله بیشتر تو لجن فرو میرن میفهمن یه دقه پیش باید خدا رو شکر میکردن و این قضیه بدون اینکه ته پیدا کنه ادامه داره... دقیقا یه نمونه شم اینه که بچه که هستن میگن کی بزرگ میشیم بزرگ که میشن میگن کاش بچه میموندیم...واقعا احمقانه ست!:| (لازم به ذکره که من نه وقتی بچه بودم میگفتم کی بزرگ میشم نه الان مث بقیه  علاقه دارم به دوران مزخرف دبستان برگردم...کلا شک کردم که آدم باشم:|)

بله بله! حرف از دبستان شد!

تقریبا چرت ترین دوران زندگیم! دورانی که حتی نتونستم یه آدمی پیدا کنم که بشه اسمشو گذاشت آدم! همه احمق و اعصاب خورد کن بودن!

دوستم یه خط وسط میز کشیده بود که مدادم قل میخورد اونور دستشو میبرد بالا:خانــــــــوم!خانـــوم! ساحل به حریم شخصی من تجاوز کرد!

کلا به دبستان که فکر میکنم یه مشت دیالوگ بی ارزش و رو مخ که مدت های زیادی تو ذهنم رژه میرفتن بیرون میریزن که اتفاقا نصفشون با کلمه ی شیرین خانــــوم! همراه ان!

_خانـــــوم!فلانی نقاشیشو جلو جلو رنگ کرده!

_خانــــوم! فلانی تراش منو فوت نکرده آشغالاش ریخته تو جامدادیم!

_خانــــوم! این زد به دستم نوک مدادم شکست!

_خانــــوم!این بدون اجازه مداد رنگیامو تراش کرد!

جدا سرم درد میگیره! اصلا دوست ندارم به دوران دبستان برگردم! نمی دونم چرا همه اینقدر دوسش دارن؟ شاید به خاطر اینکه آدما فراموش کارن!نمی دونم!

+جدا از خودم تو کارای خونه نا امید شدم!

مهمون اومده نشستیم و اینا مامانم میگه ساحل شکلا تارف کن!

من:وا!چه کاریه بخوان خودشون برمیدارن دیگه!

مامان: :| زود باش!نق نزن بهونه نیار!

من:آخه چیزه... چه طوری باید تعارف کنم؟

مامان:بگیر جلوشون بگو بفرمایید!

منم که دیگه چاره ای نداشتم:| شکلاتا رو برداشتم... قدم به قدم نزدیک و نزدیک تر شدم... به مهمونا رسیدم...همشون مث یه مشت غورباقه یا قورباغه ی خشک شده زل زده بودن بهم:|

طاقت نیاوردم آخرش شکلاتا رو گذاشتم(در واقع پرت کردم) روی میز گفتم هرکی میخواد برداره:دی

مامانم: :|

یکی دیگه از شاهکارام:

مامان:تو باید آشپزی یاد بگیری... زشته نیمرو ام بلد نیستی درست کنی:| در آینده چی یخوای بدی شوهرت؟

من:چرا تهمت ناروا میزنی مامان؟شوهر کودومه؟ کی میاد منو بگیره آخه؟(لازم به ذکره اصلا بحث قدیمی ای نیست چون جدا هیچکی نمیاد منو بگیره:دی)

مامان:بیا این سوسیسا رو سرخ کن!

من در حالت فریاد:چــــــــی؟ ممکنه بسوزم!

مامانم: :|

من:خوب حالا... چه جوری باید سرخش کنم؟:|

نیم ساعت بعد:

_ساحل! این سوسیسا چی شدن؟

من با افتخار:هنوز یکیشون مونده! بقیه شون کاملا سیاه شدن:)

ینی جدا آشپزی منو حال کنید:دی

+چرا عید داره تموووووم میشه؟ من نمیخوام برگردم اون مدرسه ی کوفت و زهر نهنگی:(

+هی دارم فکر میکنم چه آهنگی بذارم رو وبم هی به نتیجه نمیرسم...

+این آپمو یادم نمیاد چی نوشتم دقیقا و حالم ندارم بر گردم بالا ببینم چی نوشتم بنا براین انتظار زیادی نداشته باشید لطفا:|

با تشکر

ساحل

[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 23:39 ] [ a girl of side ] [ ]

سال کوفت و زهر غورباقه به پایان رسید!

خوب! من اصلا قصد نداشتم آپ کنم واسه آخر سال! ولی چه کنیم؟دوستان اصرار نمودند:)))

بعدشم اینکه می خواستم واسه این سال یه کاری کرده باشم! با وجود اینکه سخت ترین و گند ترین سال عمرم بود،با وجود تمام بلاهایی که سرم اومد، با وجود اینکه امسال سه بار گریه کردم(من اصولن گریه نمی کنم:|)، ولی امسال شاید به خصوص ترین سال عمرم بود!

امسال با همیشه فرق داشت! امسال من سیزده سالم شد،امسال من برای اولین بار تو عمرم وبلاگ زدم،امسال بیشتر از 60 تا دوست پیدا کردم،امسال کار کردن با یاهو مسنجرو یاد گرفتم،امسال بیشتر از همیشه تشویق شدم،امسال بیشتر از همیشه تحقیر شدم،امسال داداشم به دنیا اومد:)،امسال احساسی ترین سال عمرم بود!

من تو این سن بیشتر از همیشه حساس بودم وامسال درسا خیلی سخت تر بود و من همچنان ذره ای درس نخوندم:)

من امسال معنی از دست دادن دوستامو فهمیدم،امسال چندین بار دنیام خراب شد و ذهنم به یه آواره تبدیل شد ولی دیگه اون ساحل کوچولو نبودم،امسال اولین سالی بود که تحت تاثیر افکار یه نوجوون قرار گرفتم و امسال دلم بدجور شکست و خیلی اتفاقای دیگه:)))

ولی امسال با تمام خوبیا و بدیایش تموم شد،یا اینکه فردا تمام میشه و دیگه سال نودی در کار نیست!

تنها چیزی که میتونم بگم اینه که سال نود یه سال کاملا متفاوت بود!

+دلم می خواد همه ی لینکامو توصیف کنم:))

تینا:آدم خاصی هستی،و متفاوتی!:) زیاد نمیشناسمت ولی به نظرم سعی می کنی همه ی خصوصیاتتو با هم حفظ کنی.

آنیتا:واقعا دختر جالب و عاقلی هستی، اخلاقیاتتو خیلی دوست دارم:) و اینکه دوست دارم بیشتر بشناسمت:)))

رها:نمی دونم چرا،ولی احساس میکنم از خیلی جهات سلایقمون به هم شبیه:)و اینکه به قول خودت لایک میشی کاملا:)

ساره:دختر تنها چیزی که میتونم بگم اینه که دوست دارم:)))همیشه به آدم روحیه میدی!

ساینا:مثه خودم عاشق بنفشی...و با اینکه نمیشناسمت ولی دوست دارم!

گلنوش:میدونم اینو نمیخونی:) ولی از اونایی بودی که نشناخته عاشقش شدم:)از اون موقعی که شناختمت تا الان رفتارت خیلی تغییر کرده!

درویش:نمی دونم چرا ولی احساس میکنم از اون چیزی که هستی راضی نیستی!با اینکه من خودتو خیلی دوست دارم ولی اونقدری که من دارم تو خودتو دوست نداری:) دوست دارم بیشتر آشنا شم باهات:)))

امیر حسین: حساس،عاشق ،خل و جوگیر :)

ساحل و غزل:با هم توصیفتون کنم؟:دی ساحل که ماهه هم اسم خودمه:دی دخترای شاد و با انرژی ای هستین جفتتون:))

آناهیتا:دختر من واقعا دوست دارم(چیزه!شخصیتمان اجازه نمیده از کلمه ی لوسی مثل عاشقتم اسفاده کنیم:دی) فلسفه هاتو دوست دارم! و اینکه جزو اولین کسایی بودی که تو اف اف باهاشون دوست شدم:) یادته یه آواتار عروسکی داشتی بعد من تو شبکه گروهی دنبالت میگشتم؟:دی

سارینا:میس نون یا کیت کت؟ مسئله این است:دی اینو میدونم که عاشق آر.ال.استاینی،و جزو اولین کسایی بودی که تو ایفای قبلی اف اف(از الانیه که بهتر بود!) تو اولین تاپیکم رول زدی!:)

رومینا:زیاد نمیشناسمت ولی به نظر میاد مث خودم الکی ناراحت میشی:-":دی

ریحون:یه دختر شاد و سرزنده که یه موقع هایی بی خودی عصبانی میشه و یه کارای عجیب غریبی می کنه(نزنی منو! ولی گمونم یه جور خود درگیریه:دی)و کلا دوست داشتنی:)

ملی سوسکه ک از قالب سوسک در اومد:دی: روحیه ت قشنگه و انگار در همه حال میتونی لبخند بزنی و از خاطرات جالبت تعریف کنی و هیچوقت از خودت خجالت نمیکشی:دی

آقا علی:شمارم زیاد نمیشناسم ولی ازتون به خاطر اینکه به وبم سر میزنید خیلی خیلی ممنونم و اینکه حتی اگه نظر ندم یا دیر نظر بدم همیشه وبتونو میخونم:)

سپیده: نمیدونم هنوز از دستم ناراحتی یا نه ولی اینو بدون که خیلی زود قضاوت می کنی ولی با این وجود با اخلاقیات خودت دوست داشتنی ای و بدون اگه به فحشم ببندی بازم دوست دارم:)

ملیکا:یه دختر نسبتا لوس ولی فوقالعاده! خیالباف و یه جورایی همه میگن(تو دنیای واقعی) ما خیلی شبیه همیم:) بدون هیچوقت فراموشت نخواهم کرد!

دیانا: زیاد نمیشناست:) ولی میدونم طرفدار پرسپولیسی و آدم شنگولی هستی بر خلاف چیزایی که تو وبت مینویسی:) و میدوستمت:)

بهینا:باحال،خالی بند ولی ساده! آدم از اینکه سرکارت بذاره لذت میبره:دی ولی اینکه یه روزو بخوای خوشحال باشی با تو خیلی آسونه! با حرفات همه رو جذب می کنی و خلاصه گلی:)

پردیس:منطقاتو خیلی دوست دارم واینکه دختر خوش برخورد و جالبی هستی:) آپات لایک میشن واقعا:)

نیاز:شادی ولی الکی خوش نیستی!منطقی ولی نه جدی! میدوستمت دخی!

ای سودا:به نظرم جزو دسته های شادو شنگول قرار میگیری:دی زیاد نمیشناسمت ولی دختر خوبی به نظر میای! و اسمتم دوست دارم!

+دو نفر که تازه باهاشون آشنا شدم:))

نسترن:جزو معدود افراد هم سن خودم و اینکه عقایدتو درست همینجوری که هست تراوش میدی:)))

غزل:همین دیروز باهات آشنا شدم:))) ولی به نظر خیلی شبیه میومدیم:)))

خلاصه آپو واسه این ردم که یه اعلام وجودی کرده باشم:دی

+منو توصیف کنید!تویه کلمه یا یه جمله! توصیفم کنید!

+سال نو مبارک همگی!

:)))

با تشکر

ساحل

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 18:25 ] [ a girl of side ] [ ]

مای مشهد دایریز(حال ندارم اینگیلیسیش کنم!)

اوووووف! این چن وقته نبودم بدون خبر گذاشتم رفتم دوستان معذرت!

اصن یه وضعی بود که :| پدرم در اومد این یه هفته!

می دونید در واقع اولش قرار نبود من از طرف مدرسه برم مشهد ولی بعد من و ملیکا تصمیم گرفتیم یه هویی بریم دیگه! خلاصه قرار بود 5شنبه شب قطار حرکت کنه و اینا ولی من 4 شنبه که از مدرسه اومدم مامانم یه دفه گفت ساحل بدو بدو آماده شو داریم میریم مشهد :| که چی شده؟ فهمیدم پدر بزرگم فوت کرده (کل فک و فامیلای پدریمون مشهدین) مجبورم یه روز زود تر برم مشهد:|

حالا بدبختی اینجا بو که 5شنبه مسابقه علمی بود گروه مام همینطوری یکیو کم داشت حالا اگه من نمی رفتم افتضاح به بار میومد بدشکل( حالا انگار من چه تحفه ایم:دی)

به هر حال از سپیده و ملیکا به شدت معذرت می خوام:((( کلی زر زدم مامان بابام راضی نشدن منو بذارن خونه خودشون برن:(((

حالا هیچی دیگه...پا شدیم رفتیم مشهد سر خاک پدر بزرگ... منم همین شکلی دستمو کردم تو چشمم که به زور ضرب یه قطره اشک در آد حالا مگه درمیاد؟؟؟ احساس می کردم همه یه جوری نیگام می کنن :-"

خلاصه بعدش مامانم برداشته منو آورده گذاشته پیش برو بکس که حداقل از قطار محروم شدیم بقیه اردو از دست نره.

روز اول که علافی گذشت کلا:| منتظر بودیم شماره اتاق هتلو بدن بهمون... ولی روز دوم باحال بود... یا بهتره بگم نسبتا باحال بود :-"

اولش که رفتیم موج های آبی ملیکا جا موند نتونست بیاد:(

ولی من رفتم... حالا حدس بزنید این وسط مشکل چی بود؟ بنده اصلا شنا بلد نبودم:|

حالا این دوستمم به زور گیر داده بود می گفت باید بری تو چاله ی فضایی:| مام که خیلی انسان دلیری هستیم:دی

ولی من دیگه گه بخورم بدون اینکه شنا یاد بگیرم برم تو چاله ی فضایی:| اگه اون خانوم نجات غرق اونجا وای نستاده بود الان منم به جمعیت خفتگان بهشت رضای مشهد اضافه میشدم:| چون احیانا عمق اون استخری که با کله پرت میشدی توش نزدیک یک متر بالای سر بنده قرار داشت:| :دیـــــی

بعدشم که رفتیم الماس شرق طبق توصیف دوستان و اطرافیان بسی سوجه بودیم:| منو ملیکا دو تا آبنبات قلب گرفته بودیم ( بابا ملیکا گولم زد:دی مگه نه منو چه به قلب:-؟) بعدشم نزدیک شصت تا تیکه انداختن بهمون به خاطر آبنبات:|||

بعدشم که باز برگشتیم خونه ی مادر بزرگ م اینا از اول تا آخرش با این پسر عموی نامحترمم( مگه به تو نگفتم دیگه تو وبم پیدات نشه:-؟) داشتیم کل مینداختیم رفته بودیم رو مخ همه خیلی باحال بود:))))(من باحال بودم حالا تو به خودت نگیر:|)

کلا هفته ی بسیار چرتی بود تنها خوبیش این بود که مدرسه رو پیچوندم.

خلاصه این هفته کلا به نت دسترسی نداشتم با عرض پوزش:)))


آهان راستی در مورد نظر سنجیم بگم که اونایی که هر گزینه ای به جز آخریه رو زدن خیلی ساده اصلا برام اهمیت نداره:) مهم این نیست که دیگران در مورد من چی فکر می کنن مهم اینه که من خودمو دوست دارم و نه چیز دیگری!

+یه چن وقتی طول میکشه وب همتون نظر بدم!

+این چن وقته تولد خیلیا بوده... تولدتون مبارک!

+شاید باورتون نشه ولی دلم واسه تک تک تون تنگیده بود:)

پس فعلا!!!

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 21:25 ] [ a girl of side ] [ ]